یه احساس خیلی خاصیه وقتی یکی از عزیزات بیمارستانه و توی یه جمعی که نشستی یکهو یکی هوس حلوا میکنه.... معمولا سینه صاف میکنی و میگی من خرافاتی نیستم، اما تو این موقع یه قابلمه میگیری دستتو شروع میکنی سرخ کردن آرد... میدونی چی میخوام بگم؟ هممون خیلی خوب واسه خودمون یه سری قوانین ساختیم. بهش هم میگیم شخصیت خاص خودمون، اما امان از اون زمان که ... خوب حرف میزنیم خوب نصیحت میکنیم. به نظر خودمون کلی هم انسان های معقولی هستیم... امان از اون زمان.... اون موقعی که جای هیچ ریسکی باقی نمیمونه... که حتی خرافات هم مث چی میترسونتمون!!! که فکر اینکه نکنه این خرافات واقعا تاثیر داشته باشه...
حالا فرض کنیم که اوضاع اونقدرام وخیم نیست... همیشه شعار میدی به گرسنه ماهی گیری یاد بده نه ماهی. جلوی چند تا ازین فالگیرای سیاه هم که میرسی بنظرت حرفت عالی میاد... اما وقتی تو چشای معصوم و درشت اون پسر گدای سر چهارراه نگاه میکنی و تا ته دلت میره... میگی این یه نشونس!!! 1000 تومن هم به خاطر چشاش میذاری کف دستش...
نمیگم اولی یا دومین کارمون غلطه... میگم اینقدر دنیا رو سخت نگیریم... خودش قانون داره ما دیگه بهش قانون تحمیل نکنیم... یکی که عاجزانه اومده پیشت، با قانونای سخت خودت عاجزترش نکنیم... یه کلمه ی ساده... عاشق کل دنیا باشیم. وقتی عاشقی ، طرف تو صورتت بزنه کلی حال میکنی. میگی نوازشم کرد. زشتیاشو نمیبینی، از درد دوری لذت میبری... همه چیو میبخشی...
دلم تنگ شده بود ... ببخشید پر حرفی کردم...